مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

313

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

بر اثر او برفت . ديد كه شمشيرها و اسلحهء پولاد آويخته‌اند . آنگاه زينب با او بنشست . پس برخاسته ، سفرهء بگسترد . بخوردند و بنوشيدند . پس از آن ابريق از چاه آب كرده ، بدست على زيبق هميريخت و او دست همىشست . كه ناگاه زينب طپانچه بر سر و سينهء خود زدن گرفت و گفت : پدر من انگشترى ياقوت در پيش من داشت . چون دلو در چاه فروآويختم ، انگشترى بچاه اندر افتاد . تو بيك سوى شو تا من بچاه اندر فرورفته ، انگشترى پديد آورم . على زيبق گفت : بر من عيب است كه من در اينجا باشم و تو بچاه اندر فروشوى . درحال ، على زيبق ، جامه‌ها بركند و رسن بر ميان بست و در چاه فروشد . زينب به او گفت : اين رسن كوتاه است . رسن از خود بگشا و خود بچاه اندر رو . على زيبق ، رسن بگشود . مقدار دو قامت در آب فرو شد . و اما زينب ، چادر بر سر كرده ، جامه‌هاى او بگرفت و بسوى مادر رفت . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و دوازدهم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، زينب ، جامه‌هاى على را گرفته ، بسوى مادر روان شد و به او گفت : على مصرى را غارت كردم و در خانهء امير حسن ، او را بچاه افكندم و هيهات كه او خلاصى يابد . و اما امير حسن ، خداوند خانه در ديوان خليفه بود . چون بسوى خانه بازگشت و در خانه را گشوده يافت ، روى بخادم كرده ، گفت : از بهر چه قفل نبسته‌اى ؟ گفت : اى خواجه ، من خود ، قفل بسته بودم . امير حسن به خانه شد . در خانه كسى نيافت و چيزهاى خانه برجاى ديد . بخادم گفت : ابريق آب كن تا وضو سازم . خادم ، سطل گرفته ، در چاه فروآويخت . چون سطل بركشيد ، گرانش يافت . سر در چاه برده ، چيزى را در سطل نشسته ديد . رسن از دست در چاه بيفكند و گفت : اى خواجه ، عفريتى بچاه اندراست . امير حسن گفت : برو و چهار